گفتم به دیده؛ ام شب اگر یار بگذرد
راهش به گریه سد کن و ، مگذار بگذرد
گفتا چه جای گریه؟ که او هم چو ماه نو
رخسار خود نکرده پدیدار، بگذرد
بگذشت از کنار من آن سان که بوی گل
دامن کشان ز ساحت گل زار، بگذرد
در باغ گل نمی نهد از خویش جای پا
از بس که چون نسیم، سبک بار بگذرد
با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
تا محضر زلال ترین کوثر آمدم
قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
اما به شوق دیدن تو با سر آمدم
گفتند زائر حرمَ ت زائر خداست
مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم
اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
با نام تو به محضر پیغم بر آمدم
از حس و حال روشن معراج پُر شدم
وقتی به خاک بوسی «بالاسر» آمدم
حسی کبوترانه گرفته ست جان من
«پایین پای» تو شده هفت آسمان من
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند
عاقلان نـقطه ی پرگار وجودند، ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هـوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شب پرّه ی اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار ! زهی لاف دروغ
عـشقبازان چنین مـستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تـو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد ؟
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند
حافظ
پیام بر صلی الله علیه و آله و سلم روایت می کند ...
مهریه ی دخترم را از علی خواستیم، فاطمه رو به من کرد و گفت: پدر جان پس من با دیگران چه تفاوتی دارم؟ این مال را به علی باز گردان و عوض ان را برایم از خدا طلب کن. همان وقت جبرائیل فرود آمد و کاغذی به من داد که روی آن نوشته شده بود : "مهریه زهرا، شفاعت گنه کاران امت توست" و آن گاه مرا از قیامت خبر داد که در روز محشر، هفتاد هزار ملک از هر جانب فاطمه تو را هم راهی می کنند و او به بهشت وارد نمی شود مگر با شفاعت تمامی شیعیان اش. آن جاست که همه گان آرزو می کنند ای کاش فاطمی بودند ...
شفیعة العصاه
یعنی کسی که گناه کاران را شفاعت می کند.
(چرا که فاطمه به بهشت وارد نمی شود مگر ان که پیش از خود همه شیعیان اش را داخل بهشت می کند)
یکی از اصحاب روایت می کند ...
شب از نیمه گذشته بود. جمعی از بنی هاشم و اصحاب وفادار، غریبانه پیکر مادرم را تشییع می کردند. پدر آرام گریه می کرد. می دانم شکسته بود. هیچ کدام مان تا ان شب، کبودی پهلو و بازوی مادر را نفهمیده بودیم. مدفن مادر از قبل آماده شده بود و ما او را طبق وصیت اش، مخفیانه و شبانه به خاک سپردیم. پدر 7 نقش قبر دیگر هم ایجاد کرد و ما فردای آن شب سخت فهمیدیم که چرا پدر، عبای زرد رنگ جنگَ ش را پوشید و به آنان که قصد شکافتن قبر ها را به دنبال پیکر مادرم داشتند هشدار داد.
مادرم نقشه های آنان را نقش بر آب کرده بود ...
مرضیه
یعنی کسی که خداوند آن قدر او را خیر و ثواب می دهد تا از تقدیر خداوند برایَ ش راضی و خشنود است.
اسماء روایت می کند ...
با خدیجه عهد بسته بودم که همیشه مراقب فاطمه باشم. روزهای آخر، تنها بدنی نحیف و چهره ای محزون از فاطمه مانده بود. جز آن روز که با دیدن تابوتی چوبین و آسوده خاطر شدنَ ش از پوشیده گی در تشییع، تبسم کرد، دیگر اتفاق مسرّت بخشی رخ نداد.
غسل کرد. پیراهن تازه ای پوشید و در بسترش رو به قبله به آرامش رسید.
بغضم را در سینه می خوردم. علی و بچه ها تازه ماجرا را فهمیده بودند. هنوز اندکی از جدا شدن روح از بدنَ ش نگذشته بود که گریه حسنین را تاب نیاورد و آن ها را به سینه چسبانید. چه بغض سنگینی در سینه داشت علی که چاه، هنوز بر زمزمه های تنهایی علی گریه می کند ...
شهیده
یعنی کسی که شهید شده باشد.
امام کاظم علیه السلام فرمودند: فاطمه را غاصبان حقَّ ش شهید کردند.
علی علیه السلام روایت می کند ...
اخبار آزار و رنجِ ش هم سرم و آن چه با ما کردند در شهر پیچید. حکومت به تر می دید تا رضایت خاندان رسول الله را بدست بیاورد. البته تنها با اظهار ندامتی ساخته گی نه باز گرداندن حقِّ غصب شده خلافت.
به واسطه گری من، فاطمه، خلیفه و هم راهَ ش را پذیرفت. اما از آن ها روی گرداند و حتا پاسخ سلامِ شان را هم نداد (و عجب که دختر پیام بر که همیشه در سبقت بر سلام و وجوب پاسخ آن در اسلام می کوشید، این سلام ها را بی پاسخ گذاشت.) آیا می شد دختر پیام بر ، امام زمان خود را نشناخته باشد1؟
هرچه اصرار کردند فاطمه دیگر سخن نگفت. او همه چیز را به خدا سپرده بود ...
1- اشاره داد به حدیثی از پیام بر که فرمودند : "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیه"
مغصوبه
کسی است که حقَّ ش غصب شده باشد. (چرا که پس از پیام بر حقوق حضرت پایمال کردند و حقِّ دوستی رسول را به جا نیاورند)
ابن ابی الحدید نقل می کند ...
در توضیح نهج البلاغه یکی از مفسرین عرب، داستانی نقل شده که روزی، زینب، از دختر خواندگان پیام بر، در حالی که باردار بود از مدینه به سمت مکه در حال حرکت بود که هبّار بن اسود و شخص دیگری ، با تیر اندازی و تعقیب او ( و نه هیچ گونه بر خوردی )، موجب وحشتَ ش شدند. به سبب این ترس ، جنین او سقط شد و خود او نیز بر اثر عارضه این اتفاق 6 سال بعد درگذشت. پیام بر به سبب این قتل ، پس از فتح مکه ، قصاص و قتل هبار را جایز اعلام کرد.
حال جگر گوشه پیام برو آتش زدند خانه و سیلی و تازیانه و پهلوی شکسته ...
مکسورة الضلع
کسی که پهلویش شکسته باشد. (چرا که به سبب ضربه ای که به در وارد شد، فاطمه بین در و دیوار ماند و پهلویَ ش شکست و جنینَ ش سقط شد)
مرد هم سایه یهودی روایت می کند ...
همهمه ای در کوچه بود. صدای نعره بود و هجوم دود. به بام خانه رفتم. گروهی سرباز آتش درست کرده بودند. نه! انگار خانه ای را به آتش کشیده بودند. بچه ها را می دیدم که در حیاط خانه، هراسان و گریان به سویی می گرزیند. زنی پشت در ایستاده بود تا کسی نتواند داخل شود. در، با صدای مهیب و ضربه ی لگد زره پوشی باز شد. زن بین در و دیوار و میان آتش بود. بچه ها گریه می کردند. آن ها ریسمان به گردن کسی انداخته بودند که خود دیده بودم در قلعه ی خیبر را از جا درآورده بود. غلاف شمشیر و تازیان ای دستان زن را از دامان شوهرش جدا کرد.
دختر پایم بر در میان کوچه، با صورتی کبود و پهلویی شکسته نقش زمین شده بود. زن، اسمی را زیر لب زمزمهمی کرد، نام مهـــدی را ...
مظلومه
یعنی کسی که مورد ظلم و ستم واقع شده باشد.
حمله کردن به خانه ایشان و آتش زدن خانه و آزار و تهدید اهل خانه بزرگترین ظلم بر ایشان است.
یکی از اصحاب روایت می کند ...
جنجالی بود بر سر خلافت. بالاخره شورایی تشکیل دادند و خلیفه ای انتخاب شد. مردان قبیله اَسلَم را گمارده بودند تا بیعت بگیرند یا جان مخالفین را. ما جلوی خانه علی تحصن کرده بودیم اما شمار مزدوران حکومتی بیش تر از ما بود.
گروهی ریختند، گروهی را هم به زور به مسجد بردند، اما علی نیامد. فاطمه آن چنان استوار پشت علی بود که کسی جرأت جسارت پیدا نکرد؛ لااقل این بار!!!
راضیه
یعنی کسی که راضی ست به آن چه خداوند برای ش مقدر فرموده که از رفیع ترین درجات ایمان است.
حضرت زهرا هیچ گاه شکوه نکرد و به آن چه تقدیر خدا بود، راضی و خشنود بود.
امام حسن علیه السلام روایت می کند ...
مادر سوار بر مرکب بود و من و حسین دست در دستان پدر، به در خانه مهاجرین و انصار می رفتیم.
- فلانی مگر تو در غدیر نبودی؟ مگر وصیت رسول را به جانشینی و هم راهی من نشنیدی پس چرا سکوت کردی؟
- مرد گفت: یا علی، آیا به جز من، کس دیگری تو را اجابت کرده؟ و پدر سری به نشانه انکار تکان داد. مرد گفت: پس چه گونه من و تو، تنها قیام کنیم؟ هر گاه دیگران آمدند، من هم خواهم آمد!
عجیب بود که پاسخ همه اهل مدینه شبیه هم بود. بعدها پدر به من گفت اگر به تعداد انگشتان دست یار وفادار داشتم؛ قیام می کردم.
چهل شب به همین شکل گذشت، اما هیچ کس به یاری پدر نیامد ...
منصوره
کسی است که خداوند او را یاری کرده است. (فاطمه در آسمان منصوره نام گرفت چرا که خداوند شیعیان و دوست داران فاطمه را یاری می کند)
کنیز عمار روایت می کند ...
مرد عرب به مسجد وارد شد. نحیف و گرسنه و در راه مانده بود. از رسول خدا طلب وعده ای غذا، جامه ای و پولی برای مخارج سفرش کرد. پیام بر او را به خانه فاطمه فرستاد. مرد عرب اندکی بعد باز گشت. پوستین و گردن بندی که تنها دارایی های خانه فاطمه بودند به هم راه داشت. این ایثار ، رسول خدا را سخت گریاند. عمار برخاست. گردنبند را از او خرید و به مرد عرب بیش از نیازش بخشید. آن گاه مرا که کنیز او بودم به هم راه گردن بند به نزد فاطمه فرستاد. فاطمه آن قدر سخاوتمند بود که مرا نیز آزاد کرد. این ها همه برکت یک گردن بند بود....
صفیه
به معنای برگزیده خداوند است چرا که خداوند فاطمه را بر تمامی عالم برتری داد و او را برگزیده ساخت.
ام سلمه روایت می کند ...
من هم سرِ رسول خدا بودم، راز فدک را به تر از هرکسی می فهمیدم. فدک، هدیه پیام بر بود به فرمان خدا به فاطمه و فاطمه هم وارث به حقِّ میراث رسول خدا بود. اما اکنون فدک را به زور گرفته بودند.
من و فاطمه به مسجد پدرش رفتیم. دخترِ همیشه در حجاب پیام بر، از پشت پرده شروع به خطبه خوانی کرد. مردم مویه می کردند و زاری. اما خلیفه که حکومتَ ش را در خطر می دید هیاهویی به راه انداخت تا خطبه نا تمام بماند. شهادت من و علی و فاطمه راه به جایی نبرد تا هم شأن خلافت زیر سئوال برود و هم تاریخ ثابت کند صدق ادعای علی، فاطمه و ام سلمه را.
صدیقه
یعنی کسی که فراوان راست می گوید و هرگز دروغ نمی گوید. (و فاطمه کردارش عین گفتارش و گفتارش عین کردارش است و این همان عصمت است)
کودک خرابه نشین مدینه روایت می کند ...
عادت کرده بودیم که شب ها آن مرد برایِ مان غذا بیاورد و در گذران زندگی دست پدرمان را بگیرد. می گفتند او شوهر دختر پیام بر است. برایِ مان نان و خرما می اورد و پدر پولی می بخشید تا زیر انداز و لباس و مایحتاجِ مان را برای مان تهیه کند. پدر می گفت این ها از برکت وجود فدک و میراث رسول خداست. می گفت پیام بر هم که بود دست سخاوت و بخشش داشت. برای همین املاک به غنیمت درآمده و باغ هایَ ش را به علی و فاطمه سپرد تا هیچ فقیری در مدینه باقی نماند. ما هر شب برای آن مرد و خانواده اش دعا می کردیم. چه قدر خوب می شد اگر جانشین پیام بر می شد ...
بقیة النبوه
یعنی امتداد نبوت ( و اشاره دارد به نقش خطیر زهرا سلام الله علیها در امتداد نبوت و احیای ولایت به واسطه دفاع از ولی زمان خود)
فاطمه سلام الله علیها روایت می کند ...
رنگ از چهره پدرم رفته بود. عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود. توطئه ی شیطان تا عمق جانش را سوزانده بود. همه را از اتاق بیرون کرد. فقط من و علی در کنار بستر پدر بودیم. دستم را در دستان او گذاشت و امانت خود را به او سپرد و از او قول گرفت که بر دشمنی ها صبر کنیم؛ علی، قرآن را جمع آوری کند و من در حوادث امت بعد از رسول افشاگری کنم. اما ما که خانواده پیامبر این امت بودیم؛ چه اتفاقی این پدر را نگران کرده بود؟! در را می کوبیدند. در این لحظات چه کسی به دیدار پدر آمده بود؟ در را باز نکردم. اندکی بعد دوباره در کوبیده شد. پدر چشمان را گشود و گفت: دخترم بیش از این برادرم عزرائیل را منتظر نگذار، به خدا قسم پیش از خانه تو در هیچ کجا برای ورود از صاحب خانه اجازه نخواسته ....
مبارکه
یعنی آن چه که از او خیر بسیار پدید آید. (و برکت وجود فاطمه سلام الله علیها وسیله کثرت اولاد و بقاء نسل حضرت زهراست)
یکی از بزرگان نصرانی روایت می کند ...
ما سه تن از بزرگان نصرانی، به مدینه رفتیم تا کسی که خود پیام بر معرفی می کرد بیازمائیم. گفت و گو، و پرسش و پاسخ ما با او چنان پیش می رفت که می شد امدادی غیبی را در پشت حرف های محکم او احساس کرد. اما مصلحت نبود که حقانیت او را تائید کنیم. پس قرار بر مباهله گذاشتیم. فردای آن روز، او هم راه دختر و داماد و دو فرزندشان به سوی ما آمدند. قدرتی نهان ما را در برگرفت. آن ها همه ی دارایی های آفرینش بودند و اگر نفرینی بر زبان می آوردند دیگر هیچ نصرانی بر زمین باقی نمی ماند، پس پا عقب کشیدیم و به پرداخت مالیات سالانه و حفظ حدود خود تن دادیم.
محدثه
یعنی کسی که مورد سخن گفتن و خطاب ملائک قرار گیرد بی آن که پیام بر باشد.
امام صادق علیه السلام فرمودند: فاطمه را محدثه نامیدند زیرا فرشته گان آسمان فرود می آمدند و با او سخن می گفتند.
ام سلمه (هم سر پیام بر) روایت می کند ...
من و فاطمه سلام الله علیها در خانه بودیم. پیام بر(ص) وارد خانه شد، احساسی خاص داشت. کسایی از فاطمه(س) طلب کرد تا قدری بیارامد. اندکی نگذشته بود که حسینین علیهما السلام نیز وارد شدند و مشتاقانه به پیام بر پیوستند. کمی بعد علی علیه السلام نیز وارد شد و به زیر کسا رفت. فاطمه (س) هم تاب نیاورد و به آنان پیوست. خانواده ی پیام بر همگی در زیر کسا گرد آمده بودند که نوری آنان را در بر گرفت. هیچ کسِ دیگر حتا من که هم نشین و ملازم فاطمه(س) بودم نیز اجازه ورود نیافتم چرا که کلامی از جانب خدا تنها برای اهل عبا فرود می آمد.
از آن روز به بعد هر روز، پیام بر در مسیر رفتن به مسجد، رو به روی در خانه فاطمه(س) می ایستاد و رو به سوی خانه و اهلش این آیه را می خواند که: "انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا" تا همه بدانند خداوند نیز به عصمت اهل خانه فاطمه (س) شهادت داده است.
طاهره
طاهره یعنی پاک از هر ناپاکی.
امام باقر علیه السلام فرمودند: حضرت زهرا را از آن جهت طاهره نامیدند که از هر پلیدی و ناپاکی به دور بود.
امام حسین علیه السلام روایت می کند ...
گاهی می شد که سفره غذای ما ساده ما، ساده تریت سفره شهر بود. تنها نان و آب! و پدر هیچ گاه گلایه ای نشنید؛ نه از ما نه از مادر.
روزی پدر خستگی کارهای خانه را در چهره مادر دید. به او گفت: شاید بد نباشد از پدرت کنیزی مطالبه کنی تا تو را در کارهای خانه یاری دهد. و مادر به خانه جدمان رفت. پیام بر (ص) در اجابت خواسته مادر، به او دعایی آموخت که او را از هر نیرویی، یاری رسان تر بود! تسبیحات مادرم زهرا ...
زهرا
پیام بر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
آن روز خداوند نور فاطمه را چون آویزه ای آفرید و از عرش آویخت و آسمان ها و زمین های هفت گانه را روشن ساخت. از این رو فاطمه سلام الله علیها را زهرا به معنای درخشنده نیز نامیدند.
کاسب یهودی بازار روایت می کند...
زره محکمی بود. اگر آن را مفت می خریدم معامله خوبی می شد. چند جایَ ش زخم های کاری شمشیر بود و پشت نداشت. معلوم بود صاحبَ ش جنگ جوی دلیری بوده! پرسیدم با پول زرهَ ت چه خواهی کرد؟ گفت قرار است مهریه ی دختر رسول خدا (ص) را بدهم و با او ازدواج کنم. درنگ نکردم. طمع من نباید معامله خلقت را به هم می زد اما تنها چند سکه خرج عروسی ساده و مهریه یگانه دختر پیام بر این امت؟!
فردا شنیدم که بانوی خانه دلاور، پیراهن عروسی خود را همان شب بر تن در راه مانده ای پوشانده بود. چه طبع بلندی داشتند این خانواده ...
زوجه الوصی
یعنی کسی که هم سر جانشین پیام بر است. ( و اگر فاطمه نبود هم سری هم شان علی وجود نداشت)